تبليغاتX
مجموعه شعرهای محمد انصاری
شعر
سلام با یه رباعی هستم تا....:

در روح و تنم نشان عصیان دارم

لابد ، به هرآنچه هست! ایمان دارم

من شاعر خوب و مستعدی هستم

افسوس کمی دغدغه نان دارم !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:28  توسط محمد انصاری  | 

سلام به همه دوستای خوبم بایه کار غیر جدی هستم تا..:

من از عصیان چشمت ناگزیرم 

شبی باید که دستت را بگیرم

اگر مشکوک هستی، خب دقیقا

مشخص کن برایت کی بمیرم !

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 15:20  توسط محمد انصاری  | 

با یه رباعی جدید هستم :

بگذار به غیر عشق ، کافر بشوم

از ریزش چشمهای تو تر بشوم

بگذار ، غنیمت است این فرصت خیس!

با طرز نگاهت آشنا تر بشوم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 12:19  توسط محمد انصاری  | 

سلام با یه رباعی هستم  تا:

با جنگلی از روح کوير آمده ای

با وسوسه های ناگزیر آمده ای

امروز به افتخار تو می جنگم !!!

هرچند که قاطعانه دیر آمده ای !!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 19:11  توسط محمد انصاری  | 

بعد از مدتها با یه رباعی هستم !!!!!!

از خط لبت ترانه ، خوانا تر نیست !

از طرز نگاه تو که ، داناتر ! نیست ؟!

من مطمئنم  خدای این آبادی

از چشم سیاه تو  توانا تر نیست !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 8:14  توسط محمد انصاری  | 

من رقص دختران هندی را از نماز پدر و مادرم

بیشتر دوست دارم !چون آنها از روی عشق میرقصند و اینها از ترس

نماز می خوانند!!

من از نگاه تو بی اختیار میترسم

من از تلاطم آن بی قرار میترسم

دوباره از پس گیسو نگاه می کنیم

فدای چشم تو از استتار میترسم !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 14:3  توسط محمد انصاری  | 

سالی سرشار از توأم و لبریز از آکنده برای شما آرزو می کنم !!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:14  توسط محمد انصاری  | 

طبق معمول به تکرار خودم محکومم        طبق افسانه این قوم بلا نزدیک است !

بازهم یه ترانه تکراری تا شاید ..!!!!

هیچکی نفهمید واسه چی               بلا می ریزی تو چشات ؟

برق تو چشمات از چیه ؟                  طلا مي ريزي تو چشات !؟

 

خودت بگو چكار كنم ؟                      دختر بي حياي ده !

آتيش زدي به جون من                     بلاي من ، بلاي ده !

 

بوي غزل ميده تنت                         قافيه ها رو ميشكني

داد بزنم پيش همه                         قاتل شعراي مني !

 

نصفه شباي كوچه مون                  ناز صداتو كم داره

مي دوني زندون چشات                 هزار تا متهم داره ؟

 

چي شد خداي مهربون                   كه يه شب تو رو آفريد ؟

فرشته چش بود كه تورو                  واسه رو كم كني كشيد ؟

 

دو تا تمشك وحشي رو                  جاي دوتا چشات گذاشت

برق دو تا ستاره رو                        آورد و تو نگات گذاشت

 

يه كم شراب زد به تنت                  بلاي كوچه مون شدي

خدا خودش فهميده بود                  خداي كوچه مون شدي

 

بعدش روي صورت تو                     با بوسه هاش امضا گذاشت

روي لباي قرمزت                          خدا دلش رو جا گذاشت

 

امشبه رو مهمونتم                      نذار كه هر جايي بشم

خودت مي دوني كه بايد              با چي پذيرايي بشم

 

لباتو هي تست مي كنم              يه وقت به هش سم نزني

من جون سگ دارم فدات              اگه زدي كم نزني !

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 19:35  توسط محمد انصاری  | 

من دوست دارم کفشهایم را بپوشم ، در خیابان قدم بزنم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم  و به کفشهایم فکر کنم . دکتر شریعتی


سلام خدمت همه دوستای خوبم 

برای اینکه زنده بودنمو ثابت کنم مجبورم باز هم تکراری ....!!ببخشید! اگه ممکنه !!!!


بعد از شراب عاشق پاییزم ، احساس می کنم که خدا خوب است

بندر همیشه در بدنم جاریست ، من فکر می کنم هوا خوب است

زل می زنی به ساکت چشمانم ، قهوه چقدر طعم تو را دارد !

من درک میکنم سخاوت باران را ، اصلا چقدر بوی شما خوب است !!!

آشفته ام بدنم داغ است ، انگار دور و برم داغ است

این میز فرصت خوبی نیست ! بگذار ... نه ! چرا !؟ خوب است !

بعد از دو پیک کمی سنگین ، من عاشق شکستن فنجانم !

دست خودم نبود ! ببخشید! هی ! بخشش برای چلچله ها خوب است !

آن آیه های پریشان را ، بر شانه هات رها کن تا

من معتقد بشوم دنیا بر شانه های رها خوب است

دختر نرو دوباره نمی رقصم ! لرزیدنم نشانه باران است !

تقصیر من نبود هوا فوق العاده است اصلا چقدر بوی شما خوب است !!


دوشیزه نجیب شب شرجی خزر ، عطر زنانه ات عصاره تاریخ است

این دشنه ها برای مصلحت ایل است ، این زخمها برای بودن ما خوب است!

شاید گلایه کنی مستم ! شاید هوا هوای بدی باشد!؟

من زخم خورده تاریخم ، فریاد می زنم که خدا خوب است !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:58  توسط محمد انصاری  | 

سلام به همه دوستای خوبم

با اینکه تکراری ولی چاره ای نیست ..!!!

با چشمهای قهوه ایت شربه پا نکن

این کوچه را به طعم لبت مبتلا نکن

در آسمان شهر کبوتر نمانده است

دیگر بس است روسری ات را هوا نکن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:56  توسط محمد انصاری  |